تبليغاتX
قلم هایی که شکستند


انتظار واژه ی غریبی است....

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا.....

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم....

گریان نمی مانم، خندانم!

برای ورودت، ای عشق.

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطرات؛

نامه هایت را مرور می کنم. ، بار،  یک بار ... نه ... بلکه صد

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند....

تنها میگویم همیشه تو در قلب منی....

میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی.

 

 

 

اثری از دوست خوبم مانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 14:43  توسط شکست  | 








Powered by WebGozar