تبليغاتX
قلم هایی که شکستند


دست تکان داد.

ولی کسی ندید.

صدا زد .

 ولی کسی نشنید.

خسته شد.

کسی خستگی اش را نفهمید.

از شادی سوال کرد.

کسی جوابش را نداد.

تنها شد.

کسی تنهای اش را بر هم نزد.

گریه کرد.

کسی ، اشکانش را پاک نکرد.

زخمی بر دل گرفت.

کسی درمانش نکرد.

از بالا به پایین آمد.

کسی دستش را نگرفت.

عاشق شد!

کسی ندید ! جز قاصدک.

قاصدک ، برایش دست تکان داد ، جوابش را داد، تنهای اش را بر هم زد ،.....، همه چیز را نزدش بازگرداند.

حال...

قاصدک تنها ترین شد.

قاصدک زخمی ترین گشت.

قاصدک عاشق ترین شد.

قاصدک سوال کرد.

............

چه کسی قاصدک را دید؟ هیچ ، جز یک!

او که تنها بود ، تنهایی قاصدک را دید ، اما نتوانست تنهای اش را بر هم زند.

او که زخمی بود، زخم قاصدک را دید ، اما نتوانست درمانش کند.

او که گریه کرد ، گریه قاصدک را دید ، اما نتوانست اشکانش را پاک کند.

...........

هیچ نتوانست!

 از دردها آزاد گشت ، اما بجای خود کسی دگر را اسیر کرد!

کیست مرحمی بر دردهای قاصدک؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 15:9  توسط شکست  | 








Powered by WebGozar