خونه ساکته ساکت بود.فقط صدای زار زدن جاروی رفتگر که رو خیابون کشیده میشد میومد و صدای قطرات بارون رو پنجره ی اتاقم که اجازه ی ورود میخواستن.
این اولین بار نبود که میخواستم براش نامه بنویسم. میدونم که آخرین بار هم نبود.
ولی چه فایده ! نامه هایی که هیچوقت فرستاده نمیشن. این تنها کاریه که واسه آروم کردن خودم میتونم بکنم.
وقتی نمیتونی حرف دلتو به یکی بگی مجبوری واسش بنویسی.
همیشه بارونو دوست داشتم.از باریدنش به وجد میومدمو نوشتن تویه اون هوا رو دوست داشتم. آخه همیشه وقت نوشتن دل منم ابریه.وقتی بارون میباره احساس میکنم اسمون هم حال و هوای منو داره.
ولی خدایه من تو نامه چی بنویسم ؟!!
اما چه فرقی میکنه که چی بنویسم؟؟ اونکه هیچوقت نمیخونه .ولی امیدوارم که در پناه حق باشه.من جانم از دوریش میسوزه و از جان دوستش دارم و تا زنده ام فراموشش نمیکنم.برای رسیدن به اون از هاروت بابلی ساحری خواهم آموخت.
خدایا منو بکش تا از غم دوریش رها شم.در هجرش میگریم و امیدم آنست که تخم محبتم را در دلش بکارم.
فریاد ... فریاد !!!
اگه سایه ی مهرش بر سرم نیفته و منو به پیامی یاد نکنه.
نازنینم! پند چه کسی را شنیدی که از من دوری میکنی؟؟! کسی که از عمق عشق ما خبر نداشت.
بله! دل به آرزو داشتن منو به جایی نمیرسونه.فقط کمک های خداست که میتونه منو از این حالو هوا در بیاره و من در این ایام مبارک برای وصالمون فقط میتونم دعا کنم.![]()


