تبليغاتX
قلم هایی که شکستند


گفتم برو..تا شاید کمی با دوری اش قدرش را بیشتر بفهمم

اشک در چشمانش حلقه زده بود

اما من در دلم می گریستم

میدانستم تحمل دوری اش سخت است...چرا که بارها ترکش گفته بودم و خود بازگشتم

اینبار

نمی دانستم...بمانم یا بروم...برای همیشه

خداحافظی هایمان فرق داشت...با دیگران

به خنده و شوخی گذشت

برای هم آرزوهای قشنگ را خواستیم

اما

در دلمان غوغایی بود

ناگهان

دل زمان و زمین لرزید

و

فرشته ی مرگ

دستانمان برای ابد در دست هم گذاشت

تا

در دو از این حوالی

بمانیم.

21/5/۱۳۸۶
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 14:32  توسط جستجوگر عشق  | 








Powered by WebGozar