تبليغاتX
قلم هایی که شکستند


قلبم اناری بود سرخ

وقتی با تو آشنا شدم وفهمیدم که عاشق انار هستی

قلبم را با عشق به تو دادم

اما

تو فکر کردی اناری است چون بقیه

با دوست زیبایت آن را شکافتی و لبخند زدم

دانه های عشقم را روی زمین پراکاندی

...

حال پس از سال ها در آن زمین

از هردانه درختی از انار روییده است

 قاصدک ۲۴مهر۱۳۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 18:36  توسط جستجوگر عشق  | 



خدایا خودت کمکم کن.نمیدونم باید چیکار کنم.مثله دیوونه ها شدم.احساس میکنم یه کرم بزرگ داره رو اعصابم قدم میزنه.هی سرمو  میخارونم.اعصاب همه رو هم به هم ریختم.

واسه چی؟خودمم نمیدونم.

مامانم میگه چه مرگت شده باز دختر؟؟

خیلی دلم میخواست میتونستم جوابشو  بدم. دلم میخواست بشینم و باهاش حرف بزنم.درد دلمو بهش بگم. ولی میترسم.

اگه بهش بگم....

اصلا چی باید بهش میگفتم.خودمم نمیدونستم چم شده بود.

بهش میگفتم که امشب تازه فهمیدم که عاشق شدم؟میگفتم امشب که از  عاشق بودنم با خبر شدم باید فراموشش کنم؟؟

یه عمر فقط دوستش داشتم.همیشه به خودم مینازیدم که هیچکس نمیتونه تو دل من جا کنه.مینازیدم که من عاشق و گرفتار کسی نمیشم. اصلا کسی رو تو دلم راه  نمیدم. ولی امشب وقتی گفت ممکنه برای رسیدن به من نتونه خانواده مو راضی کنه..وقتی گفت ممکنه به هم نرسیم یه دفعه اشک تو چشام حلقه زد.اون میگفت و من گریه میکردم..

چقدر من دیوونه بودم که احساس میکردم عاشقش نیستم.چقدر بدبخت بودم که احساس میکردم فقط دوستش دارم.

هنوزم عاشقمه ولی ممکنه هیچوقت به هم نرسیم.

ای کاش هیچوقت نمی فهمیدم که منم عاشقش هستم.حداقل اینطوری میتونستم یکی دیگه رو انتخاب کنم. به یکی دیگه فک کنم.یکی رو که راحت به هم برسیم.کسی رو که ازم این همه دور نباشه.

تویه کنج اتاقم روی زمین دراز کشیده بودم و نگاهم مثله هر شب انتظار میکشه..شاید صدای زنگ تلفن....

ولی نه .

دیگه تموم شده بود..

حالا دیگه اتاقی که من تویه اون زندگی میکردم گور آرزوهای بیگناه من : آخرین ایستگاه زندگی بی هدف و بی پناه من بود.

خداحافظ زندگی پر غرور

.....

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 1:14  توسط سایه  | 








Powered by WebGozar