تبليغاتX
قلم هایی که شکستند


عشق تا کی !، عاشقی دیگر نه!

خسته تر از خستگی شب ....

سر بر بالینی از دروغ نهاده!

اعماق ذهن خسته از عشق....

اعماق دل ، خسته از اعماق ذهن!!!

قلم در دست دل ....

دل در دست!

دل ، سکوتی به بلندی فریاد دارد...

رد پای عشق در دل نیست...

رد پای عشق دیگر در جایی نیست...

سیاهی ،مغلوب بر سپیدی!

دروغ ، مغلوب بر راستی !

شب سیاه تاریک .....

روز سیاه تر از شب!

همه با هم ،بر عشق می تازند...

بوی موی لیلی در باغ نیست....

لیلی دل را از معشوق ربوده....

دل ز دست مجنون رفته.....

لیلی و مجنون دو گمگشته ی شب.....

دو یار ، بی یار .......

نفرتی به بزرگی عشق  ......

عشقی به کوچکی دل .....

نفرین به دل....

نفرین به عشق دروغین.....
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 13:29  توسط شکست  | 



انتظار واژه ی غریبی است....

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا.....

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم....

گریان نمی مانم، خندانم!

برای ورودت، ای عشق.

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطرات؛

نامه هایت را مرور می کنم. ، بار،  یک بار ... نه ... بلکه صد

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند....

تنها میگویم همیشه تو در قلب منی....

میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی.

 

 

 

اثری از دوست خوبم مانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 14:43  توسط شکست  | 



می خواهم فریاد زنم...تا همه ی دنیا بشنوند

که منِ تنها در میان بی وفایانم!...اما تک تنها نیستم...

در آسمان ها کسی را دارم که به همه ی شماها می ارزد

و در این زمین خاکی هست هنوز...

                      یک غنچه که طعم بدی را نچشیده است

                و

                    شاید یک نهال جوان که ابر سیاه را ندیده است...

 

می خواهم فریاد زنم

که با تمام اشکانم

              هنوز

                  از دیدار یارم لبخند می زنم

 

می خواهم فریاد زنم

شاید کوچک باشم...ولی...

                      گنجی دارم که دیگران در طلبند...

می خواهم فریاد زنم

تا هرچه بدی است...از کنارم ترسان شود...

 

می خواهم فریاد زنم

که ای زمین...اگر دلبسته ی خاک بهشتت نبودم

یک لحظه هم نمی ماندم...

می خواهم فریاد زنم

تا وجدانها بیدار شود..

می خواهم فریاد زنم

تا زیبایی ها کمی آشکار شوند...

می خواهم فریاد زنم

می خواهم فریاد زنم

می خواهم فریاد زنم

اما همچنان صدای سکوتم بیشتر است!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:13  توسط جستجوگر عشق  | 



خونه ساکته ساکت بود.فقط صدای زار زدن جاروی رفتگر که رو خیابون کشیده میشد میومد و صدای قطرات بارون رو پنجره ی اتاقم که اجازه ی ورود میخواستن.

این اولین بار نبود که میخواستم براش نامه بنویسم. میدونم که آخرین بار هم نبود.

ولی چه فایده ! نامه هایی که هیچوقت فرستاده نمیشن. این تنها کاریه که واسه آروم کردن خودم میتونم بکنم.

وقتی نمیتونی حرف دلتو به یکی بگی مجبوری واسش بنویسی.

همیشه بارونو دوست داشتم.از باریدنش به وجد میومدمو نوشتن تویه اون هوا رو دوست داشتم. آخه همیشه وقت نوشتن دل منم ابریه.وقتی بارون میباره احساس میکنم اسمون هم حال و هوای منو داره.

ولی خدایه من تو نامه چی بنویسم ؟!!

 

اما چه فرقی میکنه که چی بنویسم؟؟ اونکه هیچوقت نمیخونه .ولی امیدوارم که در پناه حق باشه.من جانم از دوریش میسوزه و از جان دوستش دارم و تا زنده ام فراموشش نمیکنم.برای رسیدن به اون از هاروت بابلی ساحری خواهم آموخت.

خدایا منو بکش تا از غم دوریش رها شم.در هجرش میگریم و امیدم آنست که تخم محبتم را در دلش بکارم.

فریاد ... فریاد !!!

اگه سایه ی مهرش بر سرم نیفته و منو به پیامی یاد نکنه.

نازنینم! پند چه کسی را شنیدی که از من دوری میکنی؟؟! کسی که از عمق عشق ما خبر نداشت.

بله! دل به آرزو داشتن منو به جایی نمیرسونه.فقط کمک های خداست که میتونه منو از این حالو هوا در بیاره و من در این ایام  مبارک برای وصالمون فقط میتونم دعا کنم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:34  توسط سایه  | 



قلمم تو دستم بود...مشغول نوشتن بودم که دوباره پنجره ی اتاقم باز شد...اعصابم رو خورد کرده بود، چند دفعه باز شده بود ولی هر بار از رو صندلی بلند شدم و بستمش، چرا این جوری می شد!نمی دونم؟!

دست و دلم به نوشتن نمی رفت ،یعنی می خواستم بنویسم ولی چیزی تو ذهنم نبود که در باره ی اون بنویسم.

هوا ابری بود...همیشه از هوای ابری متنفر بودم،دعا دعا می کردم که بارون بباره تا دلم یه نفس راحتی بکشم ولی انگار همه چیز با من لج کرده بود.

از روی صندلی دوران بچگی بلند شدم و یه چند قدم راه رفتم که دوباره پنجره ی اتاق باز شد! ول کن نبود.

رفتم که پنجره رو ببندم ولی یه دفعه یه باد شدید اومد ...

همه ی ورقهام رو به هم ریخت.قلمم هم از پنجره افتاد بیرون ،پریدم که قلم رو بگیرم ،ولی دستم بهش نرسید و اون افتاد تو کوچه .وای!حالا باید چی کار می کردم...اون قلم تمامش برای من خاطره بودو از همه مهمتر نوشته ی روش بود!

سریع از خونه اومدم بیرون .در چوبی خونه رو باز کردم ،یکم دنبال قلمم گشتم ...دیدمش!افتاده بود لب    جوب آب .

ورش داشتم ،داشتم برمی گشتم خونه ....که دیدم یکی صدام کرد !گفت:...!سلام.

موندم.اون اسم من رو از کجا بلد بود .تنم لرزید و قلم از دستم افتاد ولی این بار افتاد تو جوب...آب داشت اونو می برد!مثل سنگ یه جا مونده بودم و نمی تونستم تکون بخورم حتی نمی تونستم دنبال قلمم برم.

دوباره صداش اومد:آهان ،گرفتمش!چه قلم قشنگیه...روش چی نوشتی؟نوشتی ( دوست دارم) ...صدای خندش بلند شد ،خیلی بلند می خندیدو من اصلا از خندش خوشم نمی اومد ،نمی دونم چرا ،ولی اصلا حس خوبی نداشتم وقتی که اون داشت می خندید!

خیلی خندید ولی من گریه می کردم ،پیش خودم می گفتم :نکنه بفهمه!نکنه بهش بر بخوره،نکنه...

داشتم فکر می کردم ...

یهو صدای شکستن اومد!خدای من چی بود...

ترسیده بودم ،آخه نمی دونم چی شکسته بود.

دیگه تحملم تموم شد و برگشتم سمتش.

خشکم زد!من دوباره داشتم اونو می دیدم ...توی یه چادر سفید با گل های خاکستری که البته چنگی به دل نمی زد.ولی عوضش ،صورتش قشنگ تر از همیشه شده بود . زیبا تر از فرشته ها!این بار هم دلم لرزید،زبونم بند اومده بود (با این که بین رفیقام به پر حرفی معروف بودم).

محوش شده بودم ،نمی تونستم نگاش نکنم...

گفت: چه قیافه ای پیدا کردی!، مثلا عاشقی!!!!!(دوباره خندید ولی این بار بلند تر از دفعه ی قبل).

ناراحت شدم ولی به روش نیاوردم. ولی نتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم و اشکام مثل بارون بهار رو گونه هام می بارید.

بالاخره خندش قطع شد.

روی ادامه ی نوشته کلیک کنید                                                             


ادامه نوشته...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 17:38  توسط شکست  | 



گفتم برو..تا شاید کمی با دوری اش قدرش را بیشتر بفهمم

اشک در چشمانش حلقه زده بود

اما من در دلم می گریستم

میدانستم تحمل دوری اش سخت است...چرا که بارها ترکش گفته بودم و خود بازگشتم

اینبار

نمی دانستم...بمانم یا بروم...برای همیشه

خداحافظی هایمان فرق داشت...با دیگران

به خنده و شوخی گذشت

برای هم آرزوهای قشنگ را خواستیم

اما

در دلمان غوغایی بود

ناگهان

دل زمان و زمین لرزید

و

فرشته ی مرگ

دستانمان برای ابد در دست هم گذاشت

تا

در دو از این حوالی

بمانیم.

21/5/۱۳۸۶
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 14:32  توسط جستجوگر عشق  | 



نیمه شب است ....

خواب  بر بیداری مغلوب  ... و دوباره یاد تو بر همه ی افکارم غالب گشته.فکر تو که همیشه با آمدنش اشک را همراه دارد.

عزیز ترینم ، تا سر حد یک انفجار نا بهنگام ناراحتم

میدانم که تا روز دیدارت باید چندین بهار دیگر را سپری کنم.

میدانم که شاید سرنوشت ما آنطور که میخواهیم نباشد.

اینها را – و خیلی چیز های دیگر را – میدانم. ولی احساس میکنم شیون مدام شبانه ی من بالاخره آنچه را که میخواهم به من میدهد.

احساس میکنم آسمان هم میخواهد در اندوهم با من شریک شود. او هم ابر های سیاهش را برای یاری ام در دل خود گسترانیده . ابر ها هم میخواهند با من هم گریه شوند.

آسمان میگرید و بادها شیون کنان فریاد میکشند:بریز...!ای آسمان اشک بریز..

گویی آنها هم عظمت غم و اندوه قلبم را درک کرده اند.

.... و این گناه من نیست.گناه تو هم نیست.خودم هم نمیدانم باید چه کسی را مقصر کنم.شاید هم سرنوشت!!!

در چنین  روزهایی من نمیتوانم با این کلمات اندکی از غم واندوهم را کم کنم ولی فقط میتوانم بگویم :

به امید روزیکه نزدیکی دلها و دست ها و دیده ها فکر نامه را از سر هایمان بیرون کند.

        " تا کدامین پنجه بگشاید قبای صبح آن دیدار       

           عشق من

        تا نامه ای دیگر          خداحافظ"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 14:57  توسط سایه  | 



ساقی 

می روم تا لب چشمه

تا که شاید دلی سیر آبی بنوشم

خورشید زمان سوزان است

                     و

          مسافر خسته

کمی از کوزه ی آب تقدیمش می کنم

لبخندی نثارم می کند...

بار دگر کوزه را پر می کنم

اینبار کودکی تمنا می کند..

باز تقدیمش می کنم

بوسه ای نثارم می کند

 

تصویر پیرزنی در آب است...بی منت کوزه را بر دستش می دهم

دعای خیری نثارم می کند...

چشمانم را با شادی می بندم و می خواهم آبی بنوشم...اما...

ندایی اسمانی می آید...

با مشتی اب وضو می گیرم...

نماز شکر می خوانم...تشنگی ام بر باد رفت...روحم سیراب گشت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 13:4  توسط جستجوگر عشق  | 








Powered by WebGozar