خدایا خودت کمکم کن.نمیدونم باید چیکار کنم.مثله دیوونه ها شدم.احساس میکنم یه کرم بزرگ داره رو اعصابم قدم میزنه.هی سرمو میخارونم.اعصاب همه رو هم به هم ریختم.
واسه چی؟خودمم نمیدونم.
مامانم میگه چه مرگت شده باز دختر؟؟
خیلی دلم میخواست میتونستم جوابشو بدم. دلم میخواست بشینم و باهاش حرف بزنم.درد دلمو بهش بگم. ولی میترسم.
اگه بهش بگم....
اصلا چی باید بهش میگفتم.خودمم نمیدونستم چم شده بود.
بهش میگفتم که امشب تازه فهمیدم که عاشق شدم؟میگفتم امشب که از عاشق بودنم با خبر شدم باید فراموشش کنم؟؟
یه عمر فقط دوستش داشتم.همیشه به خودم مینازیدم که هیچکس نمیتونه تو دل من جا کنه.مینازیدم که من عاشق و گرفتار کسی نمیشم. اصلا کسی رو تو دلم راه نمیدم. ولی امشب وقتی گفت ممکنه برای رسیدن به من نتونه خانواده مو راضی کنه..وقتی گفت ممکنه به هم نرسیم یه دفعه اشک تو چشام حلقه زد.اون میگفت و من گریه میکردم..
چقدر من دیوونه بودم که احساس میکردم عاشقش نیستم.چقدر بدبخت بودم که احساس میکردم فقط دوستش دارم.
هنوزم عاشقمه ولی ممکنه هیچوقت به هم نرسیم.
ای کاش هیچوقت نمی فهمیدم که منم عاشقش هستم.حداقل اینطوری میتونستم یکی دیگه رو انتخاب کنم. به یکی دیگه فک کنم.یکی رو که راحت به هم برسیم.کسی رو که ازم این همه دور نباشه.
تویه کنج اتاقم روی زمین دراز کشیده بودم و نگاهم مثله هر شب انتظار میکشه..شاید صدای زنگ تلفن....
ولی نه .
دیگه تموم شده بود..
حالا دیگه اتاقی که من تویه اون زندگی میکردم گور آرزوهای بیگناه من : آخرین ایستگاه زندگی بی هدف و بی پناه من بود.
خداحافظ زندگی پر غرور
![]()
![]()
خونه ساکته ساکت بود.فقط صدای زار زدن جاروی رفتگر که رو خیابون کشیده میشد میومد و صدای قطرات بارون رو پنجره ی اتاقم که اجازه ی ورود میخواستن.
این اولین بار نبود که میخواستم براش نامه بنویسم. میدونم که آخرین بار هم نبود.
ولی چه فایده ! نامه هایی که هیچوقت فرستاده نمیشن. این تنها کاریه که واسه آروم کردن خودم میتونم بکنم.
وقتی نمیتونی حرف دلتو به یکی بگی مجبوری واسش بنویسی.
همیشه بارونو دوست داشتم.از باریدنش به وجد میومدمو نوشتن تویه اون هوا رو دوست داشتم. آخه همیشه وقت نوشتن دل منم ابریه.وقتی بارون میباره احساس میکنم اسمون هم حال و هوای منو داره.
ولی خدایه من تو نامه چی بنویسم ؟!!
اما چه فرقی میکنه که چی بنویسم؟؟ اونکه هیچوقت نمیخونه .ولی امیدوارم که در پناه حق باشه.من جانم از دوریش میسوزه و از جان دوستش دارم و تا زنده ام فراموشش نمیکنم.برای رسیدن به اون از هاروت بابلی ساحری خواهم آموخت.
خدایا منو بکش تا از غم دوریش رها شم.در هجرش میگریم و امیدم آنست که تخم محبتم را در دلش بکارم.
فریاد ... فریاد !!!
اگه سایه ی مهرش بر سرم نیفته و منو به پیامی یاد نکنه.
نازنینم! پند چه کسی را شنیدی که از من دوری میکنی؟؟! کسی که از عمق عشق ما خبر نداشت.
بله! دل به آرزو داشتن منو به جایی نمیرسونه.فقط کمک های خداست که میتونه منو از این حالو هوا در بیاره و من در این ایام مبارک برای وصالمون فقط میتونم دعا کنم.![]()
نیمه شب است ....
خواب بر بیداری مغلوب ... و دوباره یاد تو بر همه ی افکارم غالب گشته.فکر تو که همیشه با آمدنش اشک را همراه دارد.
عزیز ترینم ، تا سر حد یک انفجار نا بهنگام ناراحتم
میدانم که تا روز دیدارت باید چندین بهار دیگر را سپری کنم.
میدانم که شاید سرنوشت ما آنطور که میخواهیم نباشد.
اینها را – و خیلی چیز های دیگر را – میدانم. ولی احساس میکنم شیون مدام شبانه ی من بالاخره آنچه را که میخواهم به من میدهد.
احساس میکنم آسمان هم میخواهد در اندوهم با من شریک شود. او هم ابر های سیاهش را برای یاری ام در دل خود گسترانیده . ابر ها هم میخواهند با من هم گریه شوند.
آسمان میگرید و بادها شیون کنان فریاد میکشند:بریز...!ای آسمان اشک بریز..
گویی آنها هم عظمت غم و اندوه قلبم را درک کرده اند.
.... و این گناه من نیست.گناه تو هم نیست.خودم هم نمیدانم باید چه کسی را مقصر کنم.شاید هم سرنوشت!!!
در چنین روزهایی من نمیتوانم با این کلمات اندکی از غم واندوهم را کم کنم ولی فقط میتوانم بگویم :
به امید روزیکه نزدیکی دلها و دست ها و دیده ها فکر نامه را از سر هایمان بیرون کند.
" تا کدامین پنجه بگشاید قبای صبح آن دیدار
عشق من
تا نامه ای دیگر خداحافظ"


