تبليغاتX
قلم هایی که شکستند


قلبم اناری بود سرخ

وقتی با تو آشنا شدم وفهمیدم که عاشق انار هستی

قلبم را با عشق به تو دادم

اما

تو فکر کردی اناری است چون بقیه

با دوست زیبایت آن را شکافتی و لبخند زدم

دانه های عشقم را روی زمین پراکاندی

...

حال پس از سال ها در آن زمین

از هردانه درختی از انار روییده است

 قاصدک ۲۴مهر۱۳۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 18:36  توسط جستجوگر عشق  | 



می خواهم فریاد زنم...تا همه ی دنیا بشنوند

که منِ تنها در میان بی وفایانم!...اما تک تنها نیستم...

در آسمان ها کسی را دارم که به همه ی شماها می ارزد

و در این زمین خاکی هست هنوز...

                      یک غنچه که طعم بدی را نچشیده است

                و

                    شاید یک نهال جوان که ابر سیاه را ندیده است...

 

می خواهم فریاد زنم

که با تمام اشکانم

              هنوز

                  از دیدار یارم لبخند می زنم

 

می خواهم فریاد زنم

شاید کوچک باشم...ولی...

                      گنجی دارم که دیگران در طلبند...

می خواهم فریاد زنم

تا هرچه بدی است...از کنارم ترسان شود...

 

می خواهم فریاد زنم

که ای زمین...اگر دلبسته ی خاک بهشتت نبودم

یک لحظه هم نمی ماندم...

می خواهم فریاد زنم

تا وجدانها بیدار شود..

می خواهم فریاد زنم

تا زیبایی ها کمی آشکار شوند...

می خواهم فریاد زنم

می خواهم فریاد زنم

می خواهم فریاد زنم

اما همچنان صدای سکوتم بیشتر است!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:13  توسط جستجوگر عشق  | 



گفتم برو..تا شاید کمی با دوری اش قدرش را بیشتر بفهمم

اشک در چشمانش حلقه زده بود

اما من در دلم می گریستم

میدانستم تحمل دوری اش سخت است...چرا که بارها ترکش گفته بودم و خود بازگشتم

اینبار

نمی دانستم...بمانم یا بروم...برای همیشه

خداحافظی هایمان فرق داشت...با دیگران

به خنده و شوخی گذشت

برای هم آرزوهای قشنگ را خواستیم

اما

در دلمان غوغایی بود

ناگهان

دل زمان و زمین لرزید

و

فرشته ی مرگ

دستانمان برای ابد در دست هم گذاشت

تا

در دو از این حوالی

بمانیم.

21/5/۱۳۸۶
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 14:32  توسط جستجوگر عشق  | 



ساقی 

می روم تا لب چشمه

تا که شاید دلی سیر آبی بنوشم

خورشید زمان سوزان است

                     و

          مسافر خسته

کمی از کوزه ی آب تقدیمش می کنم

لبخندی نثارم می کند...

بار دگر کوزه را پر می کنم

اینبار کودکی تمنا می کند..

باز تقدیمش می کنم

بوسه ای نثارم می کند

 

تصویر پیرزنی در آب است...بی منت کوزه را بر دستش می دهم

دعای خیری نثارم می کند...

چشمانم را با شادی می بندم و می خواهم آبی بنوشم...اما...

ندایی اسمانی می آید...

با مشتی اب وضو می گیرم...

نماز شکر می خوانم...تشنگی ام بر باد رفت...روحم سیراب گشت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 13:4  توسط جستجوگر عشق  | 








Powered by WebGozar