عشق تا کی !، عاشقی دیگر نه!
خسته تر از خستگی شب ....
سر بر بالینی از دروغ نهاده!
اعماق ذهن خسته از عشق....
اعماق دل ، خسته از اعماق ذهن!!!
قلم در دست دل ....
دل در دست!
دل ، سکوتی به بلندی فریاد دارد...
رد پای عشق در دل نیست...
رد پای عشق دیگر در جایی نیست...
سیاهی ،مغلوب بر سپیدی!
دروغ ، مغلوب بر راستی !
شب سیاه تاریک .....
روز سیاه تر از شب!
همه با هم ،بر عشق می تازند...
بوی موی لیلی در باغ نیست....
لیلی دل را از معشوق ربوده....
دل ز دست مجنون رفته.....
لیلی و مجنون دو گمگشته ی شب.....
دو یار ، بی یار .......
نفرتی به بزرگی عشق ......
عشقی به کوچکی دل .....
نفرین به دل....
انتظار واژه ی غریبی است....
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا.....
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم....
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت، ای عشق.
وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطرات؛
نامه هایت را مرور می کنم. ، بار، یک بار ... نه ... بلکه صد
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند....
تنها میگویم همیشه تو در قلب منی....
میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی.
دست تکان داد.
ولی کسی ندید.
صدا زد .
ولی کسی نشنید.
خسته شد.
کسی خستگی اش را نفهمید.
از شادی سوال کرد.
کسی جوابش را نداد.
تنها شد.
کسی تنهای اش را بر هم نزد.
گریه کرد.
کسی ، اشکانش را پاک نکرد.
زخمی بر دل گرفت.
کسی درمانش نکرد.
از بالا به پایین آمد.
کسی دستش را نگرفت.
عاشق شد!
کسی ندید ! جز قاصدک.
قاصدک ، برایش دست تکان داد ، جوابش را داد، تنهای اش را بر هم زد ،.....، همه چیز را نزدش بازگرداند.
حال...
قاصدک تنها ترین شد.
قاصدک زخمی ترین گشت.
قاصدک عاشق ترین شد.
قاصدک سوال کرد.
............
چه کسی قاصدک را دید؟ هیچ ، جز یک!
او که تنها بود ، تنهایی قاصدک را دید ، اما نتوانست تنهای اش را بر هم زند.
او که زخمی بود، زخم قاصدک را دید ، اما نتوانست درمانش کند.
او که گریه کرد ، گریه قاصدک را دید ، اما نتوانست اشکانش را پاک کند.
...........
هیچ نتوانست!
از دردها آزاد گشت ، اما بجای خود کسی دگر را اسیر کرد!
کیست مرحمی بر دردهای قاصدک؟ قلمم تو دستم بود...مشغول نوشتن بودم که دوباره پنجره ی اتاقم باز شد...اعصابم رو خورد کرده بود، چند دفعه باز شده بود ولی هر بار از رو صندلی بلند شدم و بستمش، چرا این جوری می شد!نمی دونم؟!
دست و دلم به نوشتن نمی رفت ،یعنی می خواستم بنویسم ولی چیزی تو ذهنم نبود که در باره ی اون بنویسم.
هوا ابری بود...همیشه از هوای ابری متنفر بودم،دعا دعا می کردم که بارون بباره تا دلم یه نفس راحتی بکشم ولی انگار همه چیز با من لج کرده بود.
از روی صندلی دوران بچگی بلند شدم و یه چند قدم راه رفتم که دوباره پنجره ی اتاق باز شد! ول کن نبود.
رفتم که پنجره رو ببندم ولی یه دفعه یه باد شدید اومد ...
همه ی ورقهام رو به هم ریخت.قلمم هم از پنجره افتاد بیرون ،پریدم که قلم رو بگیرم ،ولی دستم بهش نرسید و اون افتاد تو کوچه .وای!حالا باید چی کار می کردم...اون قلم تمامش برای من خاطره بودو از همه مهمتر نوشته ی روش بود!
سریع از خونه اومدم بیرون .در چوبی خونه رو باز کردم ،یکم دنبال قلمم گشتم ...دیدمش!افتاده بود لب جوب آب .
ورش داشتم ،داشتم برمی گشتم خونه ....که دیدم یکی صدام کرد !گفت:...!سلام.
موندم.اون اسم من رو از کجا بلد بود .تنم لرزید و قلم از دستم افتاد ولی این بار افتاد تو جوب...آب داشت اونو می برد!مثل سنگ یه جا مونده بودم و نمی تونستم تکون بخورم حتی نمی تونستم دنبال قلمم برم.
دوباره صداش اومد:آهان ،گرفتمش!چه قلم قشنگیه...روش چی نوشتی؟نوشتی ( دوست دارم) ...صدای خندش بلند شد ،خیلی بلند می خندیدو من اصلا از خندش خوشم نمی اومد ،نمی دونم چرا ،ولی اصلا حس خوبی نداشتم وقتی که اون داشت می خندید!
خیلی خندید ولی من گریه می کردم ،پیش خودم می گفتم :نکنه بفهمه!نکنه بهش بر بخوره،نکنه...
داشتم فکر می کردم ...
یهو صدای شکستن اومد!خدای من چی بود...
ترسیده بودم ،آخه نمی دونم چی شکسته بود.
دیگه تحملم تموم شد و برگشتم سمتش.
خشکم زد!من دوباره داشتم اونو می دیدم ...توی یه چادر سفید با گل های خاکستری که البته چنگی به دل نمی زد.ولی عوضش ،صورتش قشنگ تر از همیشه شده بود . زیبا تر از فرشته ها!این بار هم دلم لرزید،زبونم بند اومده بود (با این که بین رفیقام به پر حرفی معروف بودم).
محوش شده بودم ،نمی تونستم نگاش نکنم...
گفت: چه قیافه ای پیدا کردی!، مثلا عاشقی!!!!!(دوباره خندید ولی این بار بلند تر از دفعه ی قبل).
ناراحت شدم ولی به روش نیاوردم. ولی نتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم و اشکام مثل بارون بهار رو گونه هام می بارید.
بالاخره خندش قطع شد.
روی ادامه ی نوشته کلیک کنید
ادامه نوشته...


