قلمم تو دستم بود...مشغول نوشتن بودم که دوباره پنجره ی اتاقم باز شد...اعصابم رو خورد کرده بود، چند دفعه باز شده بود ولی هر بار از رو صندلی بلند شدم و بستمش، چرا این جوری می شد!نمی دونم؟!
دست و دلم به نوشتن نمی رفت ،یعنی می خواستم بنویسم ولی چیزی تو ذهنم نبود که در باره ی اون بنویسم.
هوا ابری بود...همیشه از هوای ابری متنفر بودم،دعا دعا می کردم که بارون بباره تا دلم یه نفس راحتی بکشم ولی انگار همه چیز با من لج کرده بود.
از روی صندلی دوران بچگی بلند شدم و یه چند قدم راه رفتم که دوباره پنجره ی اتاق باز شد! ول کن نبود.
رفتم که پنجره رو ببندم ولی یه دفعه یه باد شدید اومد ...
همه ی ورقهام رو به هم ریخت.قلمم هم از پنجره افتاد بیرون ،پریدم که قلم رو بگیرم ،ولی دستم بهش نرسید و اون افتاد تو کوچه .وای!حالا باید چی کار می کردم...اون قلم تمامش برای من خاطره بودو از همه مهمتر نوشته ی روش بود!
سریع از خونه اومدم بیرون .در چوبی خونه رو باز کردم ،یکم دنبال قلمم گشتم ...دیدمش!افتاده بود لب جوب آب .
ورش داشتم ،داشتم برمی گشتم خونه ....که دیدم یکی صدام کرد !گفت:...!سلام.
موندم.اون اسم من رو از کجا بلد بود .تنم لرزید و قلم از دستم افتاد ولی این بار افتاد تو جوب...آب داشت اونو می برد!مثل سنگ یه جا مونده بودم و نمی تونستم تکون بخورم حتی نمی تونستم دنبال قلمم برم.
دوباره صداش اومد:آهان ،گرفتمش!چه قلم قشنگیه...روش چی نوشتی؟نوشتی ( دوست دارم) ...صدای خندش بلند شد ،خیلی بلند می خندیدو من اصلا از خندش خوشم نمی اومد ،نمی دونم چرا ،ولی اصلا حس خوبی نداشتم وقتی که اون داشت می خندید!
خیلی خندید ولی من گریه می کردم ،پیش خودم می گفتم :نکنه بفهمه!نکنه بهش بر بخوره،نکنه...
داشتم فکر می کردم ...
یهو صدای شکستن اومد!خدای من چی بود...
ترسیده بودم ،آخه نمی دونم چی شکسته بود.
دیگه تحملم تموم شد و برگشتم سمتش.
خشکم زد!من دوباره داشتم اونو می دیدم ...توی یه چادر سفید با گل های خاکستری که البته چنگی به دل نمی زد.ولی عوضش ،صورتش قشنگ تر از همیشه شده بود . زیبا تر از فرشته ها!این بار هم دلم لرزید،زبونم بند اومده بود (با این که بین رفیقام به پر حرفی معروف بودم).
محوش شده بودم ،نمی تونستم نگاش نکنم...
گفت: چه قیافه ای پیدا کردی!، مثلا عاشقی!!!!!(دوباره خندید ولی این بار بلند تر از دفعه ی قبل).
ناراحت شدم ولی به روش نیاوردم. ولی نتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم و اشکام مثل بارون بهار رو گونه هام می بارید.
بالاخره خندش قطع شد.
روی ادامه ی نوشته کلیک کنید
ادامه مطلب